تبليغاتX
صفر
تمرین بد نوشتن
 جدایی در دو پرده
به خانه که بر گشتی خجالت نکش

تمام سطر ها به نام خودت است

نه!

نیازی به عذر خواهی نیس..

در دادگاه تلفن شهادت خواهد داد به

فحش هایی که لقلغه ی زبانت نبود

به حرف هایی که ...

تمامشان در ساکند

کنار...

در

را ببند

باد پرده را کنار میزند

پرده ی دوم :

روی پر های بالشی دراز کشیده ام

که هیچ گاه همپای بلندی پروازت اوج نکرفت 

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390  |
 تابوت
صدای اره برقی که از دفتر نقاشی ام بلند شد

همش فکر می کردم

دوباره دفتر

مداد

دوباره قرار است درخت نقاشی کنم

اما ...

حالا خیلی وقت است که

می ترسم

میترسم دست به دفتر ببرم

مداد سبزم را دوباره درخت کنم

سروها در دفترم ریشه بدوانند

از البرز بالا روند

به میلاد و آزادی دست تکان دهند

می ترسم

سرو کله ی چوب برها پیدا شود

نجار های شهر دوباره دست به کار شوند برای ساختن ...

حتا اسمش پرنده ها را  از دفترم می تاراند

.

.

.

حالا نمی دانم تو چه می کشی

از این بوی باروت و سرب

زیر این همه خاک ...

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در جمعه بیست و ششم فروردین 1390  |
 کابوس
از مسافران پرواز چهارصد و نمی دانم چند

به مقصد تنهایی

خواهشمند است هر چه زود تر

سوار ...

یکی یکی بلیط ها را چک میکند

                                               عرو سکی که لباس مردانه...

و با وقار پشت سرم قد کشیده اند

کاراکتر هایی که هر کدام

روزی را به انتظار دیدنشان ...

مو هایم....

نه! هنوز آنقدر پیر نشده ام که چشمهایم مثل...

دندانهایم

 خیلی وقت است که سیگار زردشان کرده

نفس زنان خود را می کشانم کنار یک صندلی...

(مسافران گرامی: خونسردی خود را حفظ کنید. هواپیما فقط دچار یک نقص فنی خیلی بزرگ شده)

ماسک اکسیژن را روی صورتم میگذارد

مهمانداری که حضرت مرگ را برایم ...

القا میکند

 آرامش را...

نرم نرمک زیر زبانم مزمزه میکنم

صدای ترکیدن موتور با باز شدن در یکی میشود

زنی با صدای مادرم

به پیغامبری مبعوث می شود و می گوید:

سرویس جلوی در منتظره

                                    مدرسه داره دیر میشه

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در شنبه چهارم دی 1389  |
 
با همین سطر ها مردی در تاریکی

مقابل آینه ظهور می کند

سی؟

نه!

بیست و ...

نمی دانم/ شاید هم سن و سال ...

مثل همین شعر

(چند تار ؟)

به گمانم سه تار میزد

به سپیدی ...

همین برفی که کوچه را کفن کرده

قدمهایش را کپی میکند

برای انگشت نگاری

                             به اداره ی مبارزه با شاعران عاشق میبرند

صدای نفس ها

بوسه های تمرینی مقابل آینه را بزایش پخش می کنند

کات!

نمای باز:

سکوت پارک را پرواز کلاغ ها به هم میزند

مردی....

شصت؟

نه!

پنجاه و .... نمی دانم

بعد از ...

تنها نشسته  با سه تار شکسته اش اشک می ریزد

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در شنبه چهارم دی 1389  |
 برف
 

برای اولین بار...

 آینه راست می گوید

برفی که روی سرم نشسته/آب می شود

بستر پیشانی ام را مدام تغییر ...

پشت پنجره برف می بارد

(سرد است ؟)

اگر تمام لباس هایم را در این بخاری بیندازم

باز میلرزد پاهایم

نه!

اشتباه نکن

هنوز آنقدر از نفس نیفتاده ام

که این سیگار بهانه ی خاموشی بگیرد

فقط ترسیده ام که مبادا ...

این بار شناسنامه هم راست میگوید

پیر شده ام 

و تمام راه های منتهی به این سطر ها را برف مسدود کرده است  

 

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در دوشنبه دهم آبان 1389  |
 بازی 2

ابر ها که در آغوش هم خزیدند

خدا چشمکش را زد و

درختان از ترس در جوب ها قایم شدند

و بازی از آنجا شروع شد که...

شلوار خیسم/بر بند رخت هر قدر دوید

                                                     نرسید

حتا به گرد کفش هایت که همین حالا

 خیابان اصلی را دور...

میگیرند برایت ماشین ها

مستقیم!

سوار اولین ماشینی میشوی که ...

راننده اش چپ و راست را گم ...

 متلکهایش را نجویده  قورت میدهد

قبل از اولین چهار راهی که دو دلت کند

برگردی

           یا...

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در چهارشنبه پنجم آبان 1389  |
 بازی
 

این دست را که ریختی

گیلاست را سر بکش

آخرین پک را بزن و

خاموش کن

آتشی را که (بی بی)هایم راه انداخته اند

 در خانه ی این (شاه) که تازگی ها یاد گرفته

(پیک)را (خشت)جا بزند

                                 و دبه درآورد

و عوض (جر) ...

جز زدنهایم را تماشا کند

نجاتم بده و ...

(ورق) تازه ای رو کن 

قبل از آنکه (خشت)های خانه ام را هم ببازم

(آس دل)را بدزد

تا (سرباز) ها دوره مان نکرده اند و

به آخرین باری که گفته ام

 دوستت دارم اعتراف نکرده ام ...

حرفم را (ببر)

(حکم) هایت را رو کن و

همین جا تمام کن این

                               (بازی)

                                         را

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در سه شنبه چهارم آبان 1389  |
 توهم
 

خیال که میکنم کنارم دراز کشیده ای در تخت

خیالم تخت می شود

تا تخت بخوابم 

نخوابیده خوابهایم را میدرد

وق وق ساعتی که سعی می کند

تنهایی ام را ...

به رخم میکشد تختمان

و روزی به تلخی اولین جرعه ی قهوه آغاز میشود

با فیلمی تکراری

روزهای قرمز پشت هم قد میکشند

در تقویمی که برایم تلخ تر از استکان در دستم شده

و دوباره خیالت خیالم را تخت میکند

تا چهلمین میخ را به دیوار بکوبم...

پیراهن سیاه را در آورم

 و تلخی بی انتهای این شعر را

با آخرین سیگار تمام کنم

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در جمعه سی ام مهر 1389  |
 رادیو

 

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه  بامداد به وقت دیروز 

صدای مرا از پشت این بمب ساعتی که میان حنجره ام گیر کرده می شنوید

شنوندگان عزیز : لطفا هول نشوید

اصلا هیچ خطری شما را تهدید نمی کند

این بمب را صرفا برای پاره کردن چرت تهران کار گذاشته اند

وتمام دنیا گوش هایشان را...

با تیزی زبان گوش تا گوش بریدهام...

حسابشان را کف ...

دستشان میلرزد و کبریت را میکشانند به این بشکه ی باروت و

میترکد بغض دوش آب و...

 آرام آرام در رویای وان سرد ...

نه!

غرق میشوم.

شنوندگان عزیز: پوزش مرا بپذیرید

مجریه  برنامه ی امشب ما انگار که زیادی مصرف کرده است


|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389  |
 در بست آزادی
 

مرد وقتی قاشق را از فنجان بیرون کشید انگشتر عقیقش را در دست تکانی داد و از جوانی که رو به رویش نشسته بود پرسید :هنوزم تلخ میخوری؟

جوان آنقدر روی صندلی کهنه وول خورد تا صدای جیر جیر پایه ها قطع شد و گفت: میخوام مزه ی زندگیم همیشه زیر زبونم باشه.

وقتی که داشت با کبریت روی میز ور میرفت  صدای آشنایی از پخش کهنه ی کافه بیرون آمد که میگفت:

کبریت زدم و تو برای این روشنایی محدود گریستی...

از کنار ظرف شکر پاکت سیگارش را برداشت و یکی را آتش زد.

مرد با اولین جرعه عصبانیتش را قورت داد وگفت : تو که می خواستی گورتو گم کنی خبر مرگت میرفتی دیگه  ولی چرا بی خبر؟  هیچکدوم از رفیقاتم نگفتن کدوم قبرستونی رفتی.

جوان دست به ریش چند ماهه اش کشید وبا آرامشی خاص گفت : بازم که تند رفتی .

مرد با صدایی بلندتر گفت جایی نمونده که نگشته باشیم فرودگاه.ترمینال چه میدونم بیمارستانا سردخونه ی پزشک قانونی دیگه داشتیم واست مجلس ختم میگرفتیم که اون پسرهی جواللق هم اتاقیت زنگ زد و گفت : یه عملی اومده جلو در میگه تویی.

سخنرانی تموم شد؟ جوان که حالا به جای خلت خونی  بغض راه نفسش را گرفته بود گفت: جلوی دانشگاه منتظرش بودم  میخواستم همه چیرو تموم کنم ...

قهوه را یک نفس با بغضش سر کشید .

دوتا اتوبوس شیشه دودی جلو در نگه داشت  من دیگه هیچی نفهمیدم  چون  دانشجو نبودم بهم خیلی حال دادن  که دیشب ولم کردن.وقتی اولین قطره ی اشکش را با شست پاک کرد پرسید: راستی راستی باورت شده بود که از تو جوب دراومدم؟

مرد صورتحساب را حساب کرد و از جیب پالتوی کشمیرش یک دسته اسکناس در آورد وگذاشت روی میزو گفت: به خودت برس  نمیخوام تو خونه این جوری ببیننت.

جوان بی هدف از کافه بیرون زد وبه اولین تاکسی که برایش ترمز کرد

گفت: دربست آزادی!

 

|+| نوشته شده توسط محمدرسول شاهی در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389  |
 
 
بالا