مرد وقتی قاشق را از فنجان بیرون کشید انگشتر عقیقش را در دست تکانی داد و از جوانی که رو به رویش نشسته بود پرسید :هنوزم تلخ میخوری؟
جوان آنقدر روی صندلی کهنه وول خورد تا صدای جیر جیر پایه ها قطع شد و گفت: میخوام مزه ی زندگیم همیشه زیر زبونم باشه.
وقتی که داشت با کبریت روی میز ور میرفت صدای آشنایی از پخش کهنه ی کافه بیرون آمد که میگفت:
کبریت زدم و تو برای این روشنایی محدود گریستی...
از کنار ظرف شکر پاکت سیگارش را برداشت و یکی را آتش زد.
مرد با اولین جرعه عصبانیتش را قورت داد وگفت : تو که می خواستی گورتو گم کنی خبر مرگت میرفتی دیگه ولی چرا بی خبر؟ هیچکدوم از رفیقاتم نگفتن کدوم قبرستونی رفتی.
جوان دست به ریش چند ماهه اش کشید وبا آرامشی خاص گفت : بازم که تند رفتی .
مرد با صدایی بلندتر گفت جایی نمونده که نگشته باشیم فرودگاه.ترمینال چه میدونم بیمارستانا سردخونه ی پزشک قانونی دیگه داشتیم واست مجلس ختم میگرفتیم که اون پسرهی جواللق هم اتاقیت زنگ زد و گفت : یه عملی اومده جلو در میگه تویی.
سخنرانی تموم شد؟ جوان که حالا به جای خلت خونی بغض راه نفسش را گرفته بود گفت: جلوی دانشگاه منتظرش بودم میخواستم همه چیرو تموم کنم ...
قهوه را یک نفس با بغضش سر کشید .
دوتا اتوبوس شیشه دودی جلو در نگه داشت من دیگه هیچی نفهمیدم چون دانشجو نبودم بهم خیلی حال دادن که دیشب ولم کردن.وقتی اولین قطره ی اشکش را با شست پاک کرد پرسید: راستی راستی باورت شده بود که از تو جوب دراومدم؟
مرد صورتحساب را حساب کرد و از جیب پالتوی کشمیرش یک دسته اسکناس در آورد وگذاشت روی میزو گفت: به خودت برس نمیخوام تو خونه این جوری ببیننت.
جوان بی هدف از کافه بیرون زد وبه اولین تاکسی که برایش ترمز کرد
گفت: دربست آزادی!
|
+| نوشته شده توسط
محمدرسول شاهی در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389
|